هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد!
آما آدمیست دیگر...
همیشه منتظر می ماند!
الهی!
باز آمدیم با دو دست تهی!
چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی؟
خداوندا...
به دل نگیر اگر گاهی
زبانم از شكرت باز می ایستد!!
تقصیری ندارد...
قاصر است
كم می اورد در برابر بزرگی ات...
لكنت می گیرند واژه هایم در برابرت
در دلم اما همیشه
ذكر خیرت جاریست
خدایا خسته ام ، از بد بودن هایم ...
از اینهمه تظاهر به خوب بودن هایی که نیستم .
از آفرینش کوهها و آسمانها و هستی که سخت تر نیست ...
خوبم کن ؛ فقط همین...
آه خدایا …
عجب دورانی بود
کودکی …
التیام زخمهایش
بوسه های گرم و صادقانه بود
و اکنون …
گذشت زمان
التیامی بر زخمها نیست
یادمان می دهد
چگونه با درد زندگی کنیم
تو نِمے دانے وَقتے ،
چِشمانَتـــ غَمگینَند ..
وَقتے صِدایتــ آهنگ هَمیشگے اَش رآ نـَدارَد ..
گاه کـہ غمـِ عالمـ در دِلَت جاے مے گیـرد ..
اَز هَمـہ ے دُنیـا گِرفتـہ اَستــ ..
چـہ دردے مے کِشَمـ !
مے خواهَمـ یِکبآره تَمآمـِ هَستے رآ بـہ آتَش بِکشَمـ ..
تَمامـِ دُنیـا رآ بَر هَم ریزَمـ ..
تو چـہ مے دانے ؟
چـہ دَردے دارَد ..
غَمـِ چِشمانَتــ رآ دیدَن !
چــہ قــــــــدر دوســـــت داشـــــتم
تــــــمام دلتنـــــــگے ايـــــن روزهـــــا را
با كـــــسے تقســـــــيم مـــــے كـــــردم
ويــا كســـــے بـــــود
بـــراے گـــوش دادن
و درد دل كــردن بمـــــانـــــد
كـــــه آنقـــــدرفاصلــــــہ زيـــــاد شـــــده
كـــــه هـــــر چــــــہ فـــــريـــــاد ميـــــزنمـــــ
گويــا صــــــــدايم را
نــــــہ
"تــــــــو" ميشـــــنوے
و نـــــہ
هيـــــچ كـــــســـــہ ديگه
برای نبودن که . . .
همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا
پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ،
گم شده باشی
این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم قصه می نویسم
و گـــــــــــاهی دلم که برایتــــــــــــ . . . تنگ میشود
تمام خیابانها را ،
با یادتـــــــــــ . . . پیاده میروم .
گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد ،
میتوان بغض کرد ،
میتوان بارید
گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد ،
میتوان آسمان داشت ،
میتوان آبی شد
اما گاهی دور از چشم گذشته نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد . . .
خوب خوبم
هیچ دردی ندارم
اینجا سرزمین غریبی است
نمی توان آن را شناخت
باید آن را زندگی کرد
دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم
عطر بهار نارنج در باغ بیداد می کند
نمی بینمش اما صدایش مرا با خود می برد
عاشقم می کند
دلم تنگ است
دلم برای دیدنش تنگ است
کی رخ می نماید ؟
نمی دانم ...
سکوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو*
سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم
اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود
مرگ رامیپذیرم اگربدانم
روزی توخواهی فهمیدکه دوستت دارم
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم
بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم
آشنا با همه پنجره های شهرم چون توراپشت همین پنجره ها گم کردم

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 140
بازدید ماه : 126
بازدید کل : 99456
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1
Alternative content